تبليغاتX
وبلاگ بچه های الکترونیک دانشگاه رازی

  به نام خدایی که عشق را آفرید.....

 

این روزها با پیشرفت تکنولوژی آدما هم پیشرفت کردند و هرکی که میخواد یه چیزی رو به یکی دیگه بگه میادو یه وبلاگ می زنه.آدرس وبلاگشو هم احتمالا همون یه نفر میدونه( البته باید به این نکته توجه داشته باشیم که دیگه چت کردن و میل فرستادن کلاس نداره...)

به هرحال ما هم پیش خودمون گفتیم خوب ما که از اونا کمتر نیستیم.تازه نیتمون هم که خیر تره!!

 

رو همین حساب من و چندتا از بچه های با حال الکترونیک ورودی82 دانشگاه رازی تصمیم گرفتیم که یه وبلاگ مشت درست کنیم.البته ما سعی می کنیم که مطالبمون بیشتر حول مطالب علمی و مسائل مختلف دانشکده متمرکز باشه.

 

راستی اینم بگم که اگه وبلاگ بچه های پتروشیمی ورودی82 نبود من هرگز به فکر چنین وبلاگی نمی افتادم.

 

به هر حال..

من رسما از تمام بچه های برق 82 دعوت می کنم که بیاین اینجا عضو بشین.(البته اگه دوست داشتین و افتخار هم دادین) و کمک کنید که یه وبلاگ باحال ودر عین حال مفید رو راه بندازیم.

کی میدونه شاید یه روزی این وبلاگ به معروفترین و محبوبترین وبلاگ دنیا تبد یل شد!!

 

ضمنا ما که داریم کم کم از این دانشکده میریم(یعنی خلاص میشیم) و حیفه این جمع که 4 سال با هم بودند خیلی راحت از هم جدا بشن. شاید این وبلاگ بتونه یه جورایی ارتباط بچه ها رو با هم حفظ کنه و یک یادگاری خوب برای سال های بعد باشه.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم تیر 1389ساعت 21:16 توسط آرمان |

یه جمله از یه متفکر نهیلیست شنیدم، خوشم اومد، حال کردم اینجا بنویسمش

شاید یخ بازی هم یه خرده آب شه!

همین که انسان مقرّ غم غربتی نامفهوم است، دلیل این است که دنیای دیگری نیزهست

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:46 توسط ابراهیم |

 سلام دوستان

حدس میزنم شمام حال و هوای ماه مهر رو از کوچه و خیابان و بازار و شایدم خواهری یا برادری تجربه میکنید. احتمالا با خاطره هاش قلب شمام یه خرده مور مور میشه. به همین بهانه این مطلبو به همگی تقدیم میکنم.                                                                        

ماه مهر است و دلم مدرسه ای می خواهد
به بزرگی دل خسته این شاگردان

با صفا مدرسه ای دور ز هر تجدیدی
همه اش جمعه به تعطیلی یک تابستان

مکتبی کاش بسازیم در این نزدیکی
تا در آن کودک دانش نشود سرگردان
 
یا معلم نکند بسته ده تایی را
تا سر برج دگر قرض برای مهمان

کاش می شد ننویسند به چشمی پر آب
کودکان بر دل خون پدر بابا نان


من نمی دانم اگر باز قطاری باشد
جامه را مشعل مهری کند آیا دهقان
 
روبهک قالب ناچیز پنیری را باز
می رباید به فریب از نوک زاغی خوشخوان
 
مرده گاوی که دهد شیر به کوکب خانم
بر سر سفره او سر زده آید مهمان

فصل باران گهرهای فراوان شاید
رفته از جنگل خوش آب و هوای گیلان

گفته تصمیم گرفته است که کبری امشب
تا کتابش نشود خیس به زیر باران

از قضا گرگ به این گله زده از غصه
تا به فریاد نخندد ز دروغی چوپان

اکرم عاطفه ها گشته سه روزی بیمار
موش بدجنس شبی خورده هما را دندان

مشق شب گر که نوشتیم و کتابی خواندیم
مقصد آن است که از این همه باشیم انسان

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:57 توسط ابراهیم |

 

خواب همه را با خود می برد

اما تنها وقتی که همه خوابیده باشند

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:21 توسط فرهنگ! |

سلام دوستان!

 میبینم که همه رفتن سیه خودشون! کسی اینجا نمونده. ما که خیلی تنها  شدیم. شما ها چطور؟

درس می خونید؟ کار می کنید؟ زندگی می کنید؟!

 وقت کردید یه سر به اینجا بزنید. به قول بعضیا یا حق!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:50 توسط آرمان |

راستش من استعداد طنزم چند وقته که خشکیده.ولی ترسیدم که در وبلاگمون رو تخته کنن گفتم همینجوری یه پست بدم بیرون.....با سلام 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:51 توسط احمد |

                 اطلاعیه:

 "ارائه ی پروژه ی آقایان سعید غلامی

                             و سعید روشنی"

   زمان:     یکشنبه (دوم تیر ماه )ساعت ۵ بعد از ظهر

   مکان:     سالن سمعی بصری دانشکده فنی

   موضوع:   بیاید اونجا میفهمید!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:9 توسط آرمان |

  

مسابقه این بار مربوط به زندگی میرسامه چون خیلی خیلی خیلی 

دوستش دارم

    واما شرح مسابقه: شما با جابجا کردن ۴ عکس بالا (به دلخواه

   خود)  که ۴ مرحله از زندگی میرسام در ۱۵ یا ۲۰ ساله آیندست

    و نوشتن یه داستان کوتاه میتونید تو مسابقه شرکت کنید.از  

    بهترین داستان  به شدت قدردانی و به نویسنده اش جایزه ی

     نفیسی اهدا میشود  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:12 توسط آرمان |

دیروز که وبلاگ  آپدیت شده خانم یوسف پور رو نگاه کردم دیدم که

داشت  با خدا گفتگو میکرد! رو همین حساب ماهم بد ندیدیم مصاحبه با

خدا رو اینجا بیاریم::

 خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

- پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

 من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتربزرگ شوند...و دوباره

آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج

 مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال

 و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند

 كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه

مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان

سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند

 كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه

 چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:52 توسط آرمان |

اگر تنها ترین تنها ها شوم،

 

                      باز تو هستی!

 

     آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!

 

              ای عزیز ماندنی!

 

       ای ناب سخت یاب!

 

  تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!

 

                  ای خوب خواستنی !

 

اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشایم،

 

    و از تو،

 

  برای آنکس که نان ما را ربود،

 

                                          نان!

 

          برای یارانی که دل ما را شکستند ،

 

                                               مهربانی!

 

               برای عزیزانی که روح ما را آزردند،

 

                                                            بخشش!

  و برای خویشتن خویش،

 

                               آگاهی،

 

                                      عشق و عشق و عشق

 

                                                                 می طلبم.

 

                                                                              آمین!

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:5 توسط هنگامه |

خیلی از ما از نظام آموزشی ایران متنفریم.همینطور خیلی از ما ، از خیلی از معلم ها و استادامون هم بدمون میاد.ولی.........

ولی این وسط ،شاید بعضیاتون هم مثل من باشین و بعضی از استادارو مثل یه دوست،دوست داشته باشین.

فکر می کنم که همین یه استاد هم ارزش این رو داشته باشه که این شعر رو بخونین.(بعضی اوقات فکر می کنم که اگه همین یه استاد یا معلم هم تو زندگی آدم پیدا بشه ،می تونیم امید وار باشیم که تو این نظام آموزشی ،چندان هم تنها نبودیم)

گفت استاد مبر درس از یاد          یاد باد آنچه به من گفت استاد

یاد باد آنکه مرا یاد آموخت           آدمی نان خورَد از دولت یاد

هیچ  یادم  نرود آن  معنی           که مرا مادر من نادان زاد

پدرم نیز چو استادم دید          گشت از تربیت من آزاد

پس مرا منت از استاد بود           که به تعلیم من استاد،اِستاد

هرچه می دانست آموخت مرا          غیر یک اصل که ناگفته نهاد

" قدر استاد، نکو دانستن "          حیف! استاد به من یاد نداد

 

گر بمرده ست روانش پر نور

                                    وَر بود زنده ،خدا یارش باد

                                                                           (ایرج میرزا)

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:38 توسط احمد |

پوستر دو نوازی

 

فروش بلیط از روز شنبه آغاز می گردد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:51 توسط فرهنگ! |

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:9 توسط سام |

میدونم که سال جدید خیلی وقته که شروع شده.ولی این جمله ها اینقد با اهمیت هستن که بعد از 100 سال هم قابل تعمق و تامل باشن.

مثلا به جمله آیت الله جوادی آملی که درمورد ما دانشجوهاست دقت کنید: “دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی، نفهمند.”

یا این جمله:

احمدی نژاد: “دختر ۱۶ ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده.”

(هیچ فکر کردید که چرا ما چنین کاری تو خونمون نکردیم....من که حس میکنم بابای این دختر،توی نطنز،سرایداره)

راستی،امید به زندگی،به نظر شما چند ساله؟یه دسی بزنید اول...حالا با خوندن این جمله،چند میشه؟..... وزیر مسکن: “ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند.”

در مورد علت شیوع فساد نظری نمی خواین بدونین؟..... امام جمعه شیراز: “گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند.”

(لطفا فقط آقایون بخونن ).دوستان.....من آخر فهمیدم که چرا ما معدلمون کم میشد...اصلا ربطی به پاسور و این چیزا نداشت.... آیت الله خزعلی: “حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود.”

ولی خداییش بعد از انقلاب،ادبیات سیاسیه جدیدی وارد کشور ما شده: شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: “کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است.”

من فکر میکنم که این دوتا جملهء پایینی ،از سری مقالات ارسالی به کنفرانس های زمین شناسی باشن...:

حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: “رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد.”

امام جمعه تبریز: “علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود.”

میدونید قرائتی چی گفته: “ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.”

(خدا همهء رفتگان رو بیامرزه) خوبه اینجا،یادی هم بکنیم ار "محمد برادران"...یادش همیشه سبز!!!(ااااا......زبونتون رو گاز بگیرید....کی گفت ممد مرده؟!!!):

حسنی، امام جمعه ارومیه: “اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد.

(در ضمن،ممد بچهء تبریزه ،نه ارومیه)

میدونم که همتون مهندسید.ولی حاظرم به جان کیوان قسم بخورم که تا حالا از این زاویه به "مهندس بودنتون" نگاه نکردید.حتی حاظرم گردن آرمان رو گرو بزارم.پیمان کور شه اگه من دروغ بگم.میرسام...(نه!میرسام رو چند روز دیگه میبینم...بیخیال میرسام بشید):

احمدی نژاد: “امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم.”

بدون شرح:

احمدی نژاد: “ایران قدرت اول جهان است.”

سید حسین مرعشی: “احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.”......(منم موافقم)

احمدی نژاد: “ما یک کشور آزاد هستیم.”

وزارت اطلاعات: “سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند.”

لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: “در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود.”...(با شما خانوما هستم.اگه قرار باشه دماغتونو عمل کنید،حاضرید پیش یه دکتره زن برید؟..یادتون باشه که ممکنه که حین عمل،حس حسادت زنانش گل کنه  و دماغتون بپره ها!!!!)

سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: “دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود.”

احمدی نژاد: “یه دختر بچه دو ساله … زبونشون اسپانیولیه .. یه نیگاه کرد به من، گفت: “این محموده ، این محموده.”

احمدی نژاد: “یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف، بگه ما مشتری شما هستیم.”

و اما....و اما....فک کنم که یه چند وقتی هست که از نمایندهءسابق شهرتون خبری ندارید.....میدونید کیو میگم؟...مصری؟....نه بابا ،چیکار اون دارم.نمایندهءقبلیش :   "آقای ططری":

“آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد.”

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:43 توسط احمد |

                  اطلاعیه:

 ارائه پروژه آقای کیوان امیری

موضوع پروژه:  دقیقا نمیدونم ولی خیلی خفنه!

زمان:    سه شنبه (سوم اردیبهشت)ساعت ۱۱:۳۰

مکان:    سالن سمعی بصری دانشکده فنی


+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:24 توسط آرمان |

چند وقت پیش که ارائه پروژه چند تا از آقایون بود هر چقدر گشتیم اثری از خانومای کلاس پیدا نکردیم البته اون موقع زیاد تعجب نکردیم چون اولا ارائه یکی از آقایون بود وظاهرا خانومها ضرورتی نمی دیدن که تو ارائه پروژه آقایون شرکت کنند!!. دوما مطمئنا اگه اون زمان دلیلشو از خانوم ها می پرسیدی اظهار بی اطلاعی می کردن!سوما تقریبا بیشتر خانوما پروژه شونو ارائه دادند و به قول معروف:"خرشون از پل گذشته بود"

ولی دیروز قضیه کاملا فرق داشت.روز ارائه ی خانم طالبی فر بود.پیش خودمون فکر کردیم که الان جا برای نشستن ما نمونده چون  خانومها حداقل هوای همدیگرو که دارن ! اما در کمال شگفتی تا آخر ارائه پروژه خانم طالبی فر حتی یک نفر از خانوم های کلاس از اون نزدیکیها  هم رد نشد !این موضوع موقعی جالب تر به نظر اومد که خانم طالبی فر هم گفتند که به چندنفر هم با پیامک و.. خبر هم دادن(احتمالا فکر می کردن که اونا هم به بقیه خبر میدن و درنتیجه همه خانوما تشریف میارن).

البته ناگفته نماند دیروزتعداد زیادی از بچه ها(تقریبا تمامی آقایون همکلاسی که در کرمانشاه بودند و بچه های گروه های دیگه!) در ارائه پروژه خانم طالبی فر شرکت کردند و انصافا ارائه خوبی بود و با زهم به ایشان تبریک میگیم. ولازم میدونم اینجا با صدای بلند بگم:"" باز هم گلی به جمال آقایون""

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:7 توسط آرمان |

(وبلاگمون داره شبیه وبلاگ خانم یوسف پور میشه نه؟ یه شب شعر

کم داریم که اونم در چند روز آینده راه اندازی میشه)

    حرهای تکراری!

 *مرگ آن نیست که در قبر سیه دفن شوم

مرگ آن است که از خاطر تو

با همه ای خاطره ها محو شوم

 

 *موقعی که داری برای بدست آوردن کسی می دوی آروم بدو چون شاید یکی هم داره برای بدست آوردن تو می دوه

*هيچ وقت تمام محبت خودتون رو به کسي که دوست داريد نشون نديد چون با اولين اشتباه شمارو دشمن خودش میدونه.

*دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی.

 *شكسپير ميگه: به اندازه ي آرزو هاتون تلاش كنيد يا به اندازه ي تلاشتون آرزو كنيد . . .( تقدیم به احمد!)

 *چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

 *دنیا سه اصل داره:

1- خاطرات

2- غم

3- عشق

با اولی زندگی کن ، دومی رو به خاطر سومی تحمل کن!

 

*رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند!

*زندگی مانند کتابیست که ابلهان آن را گذرا ورق میزنند و دانایان ان را با تعمق میخوانند زیرا میدانند تنها یک بار فر  صت خواندن آن را دارند(ژان پاول)

  * اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد معنایش ان نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد(مارکز)

* سرمایه های هر دلی حرفائیه که واسه گفتن داره.زنانیکه میخواهند مرد باشند زنانی هستند که نمیدانند زن هستند.(الکساندر دوما)

 *در پی رسیدن به هدف باش نه افتخار. حرف های خودت تو را کر خواهند کرد.بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید.آنچه را هنگام قدرت بدست نیاوردی با عشق بدست بیاور. گذشته را در آغوش بگیر اما با آن زندگی نکن.خدا از آدم هایی که ضعف خود را با خداپرستی میخواهند جبران کنند بیزار است.(دکتر شریعتی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:14 توسط آرمان |

 

اینم یه شعر دیگه که شاعرش رو میدونم کیه.ولی حیف که شناختی بهش ندارم !

(در ضمن۱: کسی میتونه رکورد منو بشکنه؟ یه نگا به زمانم بندازین!!! 

 در ضمن۲:برای اینکه مجبورتون کنم که همه ی شعر رو بخونید و به زور هم که شده ازش لذت ببرید  تمام شعر رو همین زیر میذارم )

 

 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

شعر از : آقای بهروز یاسمی

(چیه؟  .شما یاد کدوم "شبح آینه پوش"ی افتادین؟)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 5:1 توسط احمد |